شهید مصطفی چمران، اعجوبه ای از جنس هدف
مصطفي لبخند به لب داشت و من خيلي جا خوردم. فکر ميکردم کسي را که اسمش با جنگ گره خورده و همه از او ميترسند بايد آدم قسيالقلبي باشد. حتي از او ميترسيدم اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگير کرد. مصطفي تقويمي آورد گفتم آن را ديدهام. گفت:از کدام تصوير آن خوشتان آمد؟ پاسخ دادم شمع شمع خيلي مرا متأثر کرد. با تأکيد پرسيد: «شمع؟ چرا شمع؟» اشکم بياختيار بر روي گونههايم لغزيد. گفتم: «نميدانم اين شمع، اين نور، انگار در وجود من هست. من فکر نميکردم کسي بتواند معناي شمع و از خودگذشتگي را به اين زيبايي بفهمد و نشان بدهد.» دلم ميخواست بدانم آن را چه کسي کشيده و مصطفي گفت: «من کشيدهام.» ادامه دادم: شما که در جنگ و خون زندگي ميکنيد. مگر ميشود؟ فکر نميکنم شما بتوانيد اينقدر احساس داشته باشيد. مصطفي چمران شروع کرد به خواندن نوشتههاي من. گفت: هرچه نوشتهايد خواندهام و دورادور با روحتان پرواز کردهام و اشکهايش سرازير شد.
منبع:http://shahide-motahar.blogfa.com
با عرض سلام و خوش آمد گويي خدمت خوانندگان گرامي اين وبلاگ.